طنزهای یک م.ر.سیخونکچی

گاهی فقط میشود طنز نوشت!

طنزهای یک م.ر.سیخونکچی

گاهی فقط میشود طنز نوشت!

۶۲ مطلب با موضوع «جنبش سبز مغز پسته‌ای» ثبت شده است

انرژی هسته‌ای بیار، کاتالوگ چهار رنگ ببر!

م.ر سیخونکچی | شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۴۴ ق.ظ | ۱ نظر

روزنامه ایران برای چندمین بار با تیتری بزرگ از برداشته شدن تحریمهای هوانوردی از جمله تحریمهای شرکت بوئینگ علیه مردم ایران خبر داد. یعنی اگر بقیه رسانه‌های دنیا را بی‌خیال شویم و فقط این روزنامه را ملاک عمل قرار دهیم تا حالا نه تنها باید همه تحریمهای هوایی علیه ایران برداشته شده باشد، بلکه احتمالا باید دو سه تا تحریم هم ما علیه آنها وضع کرده باشیم چراکه این روزنامه هر چند روز یکبار خبر رفع تحریمهای هواپیمایی علیه ایران را درج می‌کند! در آخرین نمونه هم که این روزنامه از برداشتن تحریمهای بوئینگ علیه ایران خبر داده بود، کاشف بعمل آمد که عملا فقط تحریم کاتالوگ هواپیما برداشته شده است! و شرکت بوئینگ یکی دو تا کتابچه و جزوه و کاتالوگ به ایران داده است!


البته از آنجا که روزنامه ایران یک رسانه کاملا خصوصی است طبیعتا هیچ دخلی به دولت ندارد و اینکه بخواهیم ربطی بین دولت محترم این رفتارهای روزنامه ایران قائل شویم کمال –یا شاید هم جلال یا حتی بعضی‌ها جمال را هم دیده‌اند!- بی‌انصافی است. لذا در ادامه مراحل سخت و طاقت فرسای مذاکره ای که برای رفع این تحریم‌ها انجام شده است را خدمتتان عرض میکنیم. این مذاکرات در یک مغازه چاپ و تکثیر در حوالی وین انجام شده است.


شرح مذاکرات رفع تحریم کاتالوگ هواپیما:


- سلام آقا، دفتر فنی بابای اشتون اینا اینجاس؟
- بله پسر جان، امرتون؟
- راستش من یه چند سری کپی از کاتالوگ هواپیماهای بوئینگ می‌خواستم.
- خب اصلش رو بده کپی بگیرم.
- اصلش رو که ندارم!
- یعنی چی؟ اصل کاتالوگ رو نداری؟
- نه دیگه... به ما گفتن شما هم اصلش رو داری هم از روش کپی میگیری، دستگاه‌هاتون پشت و رو کپی میگیره دیگه؟
- بله عزیزم... ما کلا تو کار زیر و رو کشیدنیم!
- پس زحمتش رو بکشید لطفاً.
- آقا رو... زکی... دیر اومده زود هم می‌خواد بره... همینجوری مفتکی نیست که... کاتالوگه‌ها!
- بله متوجه هستم... هزینه‌اش رو تقدیم می‌کنیم. چقدر بدم؟!
- چی ‌می‌خوای؟
- یه صد سری کپی پشت و رو؟
- قیمتش میشه تعطیلی رآکتور بوشهر!
- بعد رنگیه دیگه؟
- نه داداش جون... اگر رنگی بخوای باید آب سنگین اراک رو هم بدی!
- روغنی چی؟ دو رو روغنی هم میزنید؟
- بله... چرا که نه... گلاسه گرم بالا روغنی برات میزنم فقط گرون در میاد ها!
- عیبی نداره... هرچی باشه میدم آخه مردم ما چشم انتظار این کاتالوگ‌ها هستن، نمیدونید اومدن این کاتالوگها چقدر میتونه کمک کنه که چرخ زندگی مردم ما بچرخه!
- جونم برات بگه که میشه... میشه به قیمت تعطیلی فردو...
- خیلی خوبه... حرفی نیست!
- میخوای یه روکش UV هم روش بندازم؟ چیزی در نمیاد ها!
- چقدر میشه؟
- مفت! بازرسی مامورهای آژانس از هرجا که دلشون خواست!
- خیلی خوبه، چه اشکالی داره، طلا که پاک است چه منتش به خاک است! بزن بره!
- خیلی خوب...

راستی! میشه کاتالوگ ها رو برام سیمی هم بکنی؟

- چی؟

-هیچی... میگم اگر میشه کاتالوگ ها رو برام سیمی کن، پاره نشن...

پررو شدی ها... باز چشمت به دو تا کاتالوگ افتاد دور بر داشتی... فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی چی داری در مقابلش میدی که انقدر طلبکار هم شدی؟ چارتا دونه سانتریفیوژ دادی انتظار داری برات سیمی هم بکنم...

- باشه... ببخشید... قد بدی نداشتم... اصلاً ولش کن.... شرمنده... عفو بفرمایید...

- باشه... دفعه آخرت باشه توقعات غیر منطقی از جام جهانی داری ها؟!

- چشم...

- پس صد سری کاتالوگ بوئینگ در ازای تاسیسات هسته‌ای... بعد از ظهر بیا بگیر... خیرش رو ببینی!

  • م.ر سیخونکچی

سریال سازی برای محرم با طعم فتنه!

م.ر سیخونکچی | چهارشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۲۲ ق.ظ | ۰ نظر

 امیرحسین مانیان: در خبرها آمده بود که یکی از کارگردانان سینما کهع فیلمی در حمایت از فتنه ساخته بود، قرار است با دوراندیشی مدیران سیما، سریالی مناسبتی برای محرم بسازد. اگر این اتفاق بیفتد، آنچه در ادامه می‌خوانید، می‌تواند بخشی از فیلمنامه سریال مذکور باشد. همراه این گزیده فیلمنامه، یک عدد کلاه برای بالاتر گذاشتن، به مدیرران خدوم و انقلابی رسانه ملی تقدیم می‌شود:

 

زمان و فضای وقوع داستان: ایام عزاداری محرم، یکی از محله های قدیمی تهران

قسمت اول:

[سکانس 1، گوشه خلوتی از یکی از پارکهای تهران]

 دختر و پسری زانوی غم به بغل گرفته در کنار هم نشسته اند. (توضیح: با رعایت فاصله قانونی مندرج در اساسنامه سیما، بند 17، تبصره 6)

دختر: آخه ما تا کی باید تو این وضعیت بمونیم؟

پسر: میگی من چیکار کنم؟ کم التماس بابای خودمو داداش تو رو کردم؟!

-           من نمیدونم!، اصلاً من دیگه خودمو میکشم؛ لااقل هردومون از این سرگردونی راحت بشیم.

[پسر غیرتی می شود]

-          پاشو بریم! این دفعه تکلیفمونو روشن می کنم.

[سکانس 2، یکی از محلات قدیمی تهران]

 عده ای مشغول نصب پرچم و علم عزاداری بر در و دیوار عزاخانه هیئت هستند. صاحب عزاخانه، حاج رضا _پیرمردی ریش سفید، تسبیح در دست، چهره عبوس با بازی «محمد فیلی»(تصادفاً همان بازیگر نقش شمر در سریال مختار)_ آنها را در نصب و چینش راهنمایی می کند. دختر و پسر از سر کوچه وارد می شوند. حاج رضا لحظه ای مبهوت نگاهشان می کند. پسر جلو آمده، سلام می کند:

-          سلام آقاجون!

حاجی جواب نداده و تنها رو به یکی از جوانان هیئتی کرده و می گوید: «خوشا به غیرتت عباس آقا!»

جوان به خشم آمده دوان دوان به سمت دختر می دود. دستش را برای زدن دختر (خواهرش) بلند می کند. دختر از ترس به دیوار خورده و نقش زمین می‌شود.

[آهنگ غمگینی طنین انداز می شود]

پسر [اشک در چشم، التماس گونه]: آقاجون!!

[تصویر و صدای سیلی طنین انداز می شود؛ تسبیح پاره شده و دانه های آن (با تصویر آهسته) بر زمین پخش می شود]

قسمت سوم: [ابعاد پنهان زندگی پدر]

[سکانس3، دقایقی مانده به نماز ظهر]

حاجی در صف اول مسجد مشغول خواندن قرآن است، به او خبر میدهند زنی دم در مسجد با او کار دارد. زن جوانی کودک خردسال در دست سلام می کند.

-          سلام؛ چی شده اومدی اینجا؟

-          حاج آقا! امشب قراره واسه خواهرم خواستگار بیاد.

[حاجی سریعاً دست به جیب شده دو عدد تراول به زن می دهد؛ زن تشکر می کند.]

حاجی: پس قضیه شما چی شد؟ بالاخره از اون مردک معتاد طلاق گرفتی یا نه؟

[زن مِن مِن کنان]: میخوام بگیرم، ولی...،

- دیگه ولی و اما نداره! من که خیریه باز نکردم! فکر بچه هات باش، باید زیر سایه یه «مرد» بزرگ بشن.

-          ولی حالا که تو زندانه.

-          مسأله ای نیست! میگم بیارنش دادگاه! خودمم یه چیزی بهش میدم رضایتشو میگیرم.

-          باشه حاج آقا فردا میرم دادگاه.

-          پیش همونی برو که بهت معرفی کردم، میگم یه هفته ای طلاقتو بگیره. بعد محرم و صفرم انشاا... عقدت می کنم.

[زن جوان با چهره غم زده خداحافظی می کند]

حاج آقا: راستی! دیگه اینطرفا نیا! مردم حرف در میارن!.

قسمت ششم:

[سکانس 5، دختر و پسر در همان پارک]

دختر: آخه ما تا کی باید تو این وضعیت بمونیم؟

پسر: میگی من چیکار کنم؟ کم التماس بابای خودمو داداش تو رو کردم؟!

-          من نمیدونم!، اصلآ من دیگه خودمو میکشم؛ لااقل هردومون از این سرگردونی راحت بشیم.

 [پسر غیرتی می شود]

-          پاشو بریم!؛ این دفعه تکلیفمونو روشن می کنم.

[نا گهان صدای آژیر پلیس طنین انداز می شود!]

صدا از داخل بلندگو: گشت ارشاد صحبت میکنه؛ از پشت شمشادها بیایید بیرون! شما محاصره شدید.

[سکانس 7، بازداشتگاه کلانتری]

پسر در بازداشتگاه چند جوان را می بیند که به شدت کتک خورده اند. از یکی می پرسد: شمارو برای چی گرفتند؟

[جوان درحالیکه خون از 17 ناحیه اش می چکد]: برای دفاع از آزادی، اعتراض به قانون گریزی و تقلب و دیکتاتوری!

[ناگهان صدای جیغی طنین انداز می شود]

پسر: صدای چی بود؟

جوان زخمی: فکر کنم دارن به یه نفر تجاوز می کنن. (این بخش به طرز هوشمندانه ای توسط ممیزی همیشه در صحنه  صدا و سیما شناسایی و حذف می شود)

[سکانس 8، کلانتری]

حاجی وارد می شود. از دربان تا سروان همه به احترامش خم می شوند.

رئیس کلانتری: شما چرا قدم رنجه کردید حاج آقا! تماس میگرفتید بنده آقازاده رو با اسکورت می فرستادم خونه خدمتتون!

-          اومدم بگم یه کاری کنید این عشق از کله اش بیفته. اونقدر نگهش دارید و بزنیدش تا قدر عافیتو بفهمه

[رئیس، بهت زده]: چشم حاجی!

حاج آقا: راستی، شب بیایید مسجد، وامتون حاضره!

-          ممنون حاج آقا! خدا حفظتون کنه!

قسمت نهم:

[سکانس 12، همان پارک همیشگی!]

پسر اینبار تنها نشسته و تلفنی با دختر صحبت می کند.

دختر: آخه ما تا کی باید تو این وضعیت بمونیم؟

پسر: میگی من چیکار کنم؟ کم التماس بابای خودمو داداش تو رو کردم؟!

-          من نمیدونم!، اصلاً من دیگه خودمو میکشم؛ لااقل هردومون از این سرگردونی راحت بشیم.

 [پسر غیرتی می شود]

-          پاشو بریم! فردا تکلیفمونو روشن می کنم.

-          ولی فردا که عاشوراست!

-          فردا همه حسابامونو تسویه میکنیم!

قسمت دهم (پایانی)

[سکانس 19، خیابان]

دسته عزاداری با اسکورت پلیس در حال حرکت در خیابان است. حاجی، بعنوان قافله سالار در جلوی دسته حرکت می کند. ناگهان در روبروی خود (فاصله 100 متری) پسر و دختر را در کنار هم (با رعایت فاصله قانونی مندرج در اساسنامه سیما، بند 17، تبصره 6) می بیند که محکم و استوار در مسیر حرکت قافله ایستاده اند. با خشم اشاره ای به رئیس کلانتری می کند. او هم دو مأمور می فرستد. در همین لحظه همان جوان بازداشتگاه پشت سرشان می ایستد. و پس از او دوتا دوتا و چندتا چندتا نفرات پشت سرشان جمع می شوند. در مدت کمی جمعیتشان انبوه می شود. مأموران سرشان را پایین انداخته برمی گردند. صدای سوت و کف در جمعیت طنین انداز می شود.

(این بخش هم به همت معاونت پخش سیما با طنین شعار «یاحسین» جایگزین می گردد.)

  • م.ر سیخونکچی

شکم، غذا و دیگر هیچ!

م.ر سیخونکچی | سه شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۰۷ ق.ظ | ۵ نظر

مثل سنوات گذشته برادر باراک اوباما سفره افطاری انداختند و بخشی از مسلمانان آمریکا را بر سر خوان خود میهمان کردند. احتمالاً در حاشیه این افطاری گعده دوستانه‌ای هم تشکیل شده است که متن زیر گزارشی است از آنچه در آن جمع دوستانه گذشته است:


 نماینده قطر: جزاک الله خیرا یا اخی اوباما... خدا شما را از افطار دهندگان بهشتی قرار دهد.
 نماینده عربستان: نعم... نعم... خیلی ممنون... بسیار پذیرایی خوبی بود.
 نماینده داعش: هم پذیرایی خوب بود، هم پذیرایی کننده. خدا به این خدمه‌های شما برکت بدهد، اهل جهاد نیستند؟!!
 نماینده مصر: بعله.. بالاخره بعد از چند روز شنیدن اخبار جنگ و خونریزی یک لقمه راحت از گلویمان پایین رفت.
 نماینده اردن: بچه‌ها... بچه‌ها... دوباره شروع نکنید! یک امشب رو بذارید خوش باشیم. گور باباشون بذار... همدیگه رو بکشن!
 نماینده آیپک: چی؟ گور باباشون؟ منظورت هر دو طرف قضیه اس؟
 نماینده اردن(با دستپاچگی): نه... معلومه که نه... اسرائیل که داره از خودش دفاع مشروع میکنه! منظورم حماس و فلسطینی‌های نامرد هستن!
 نماینده آیپک: آهان!
 نماینده کویت: ولی میگم سیدی اوباما! اگر کاری میکردید این جنگ هم زودتر تمام شود خوب بود ها.
 نماینده عربستان: ها والّا! بالاخره هرچقدر هم ما همکاری کنیم اما طول کشیدن جنگ باعث میشود مردم ما هم بیدارتر شوند.
 اوباما: این از بی‌عرضگی شماست. وگرنه کاری میکردید که مردمتون هم با شما همراه بشن.
 نماینده مصر: بله... اتفاقا من دیروز که داشتم تصاویر تظاهرات مردم آمریکا علیه اسرائیل رو میدیدم با خودم گفتم باید از شما یاد بگیریم همراه کردن مردم رو!
 اوباما: اونا مشتی ساندیس خور بی‌سواد هستن! قاطبه مردم با ما هستن، ما بی‌شماریم!
 نماینده جنبش سبز: احسنت پرزیدنت! آفرین! این جمله شما نشون میده که ادبیات جنبش سبز فراگیر شده!
 اوباما: تو خفه شو بابا! یه چیزی علم کردیم به اسم جنبش سبز حالا خودمون موندیم توش!
 نماینده اردن: میگم چطوره نذاریم عکسهای کودکهای کشته شده تو غزه به بیرون درز کنه.
اوباما: نمیشه که... سخته.
 نماینده عربستان: میگم چطوره خب اسرائیل دیگه بچه‌ها و زنها رو نکشه.
 نماینده داعش: آره... زنها رو که نباید کشت، حیف نیست؟!
 نماینده آیپک: باز شما دو تا خرفت حرف زدید! مگه میشه زنها و بچه‌ها رو نکشت. پس یه دفعه بگید عقب نشینی کنیم دیگه!
 نماینده عربستان: حق با شماست. من عذر میخوام. حواسم نبود زنها و بچه‌ها برای شما تهدید امنیت ملی محسوب میشن!
 نمانیده آیپک: داری تیکه میندازی خپل؟
 نمانیده عریستان: من غلط بکنم! اصلا من دیگه حرف نمیزنم، غذا میخورم!
 اوباما: آره غذا بخور، هنوز دو سانت جا داری تا بترکی!
 نماینده قطر: میگم چطوره اصلاً همه خبرنگارها رو بکشیم، اینطوری دیگه خبرنگاری نیست که بخواد عکس منتشر کنه.
 نماینده آیپک: حرف بدی نیست ها.
 اوباما: میشه روش فکر کرد.
 نماینده قطر: ممنونم که از پیشنهاد من استقبال کردید!
نماینده یک کشور دوست و برادر: میگم آقایون حالا که بحث غزه تموم شد یه فکری هم به حال ما کنید، یه دو سه هزار دلار پول به ما میدید ما بریم تو کشورمون خرج کنیم!
 اوباما: تو حرف نزن!

  • م.ر سیخونکچی

تاثیر رنگ بنفش در تحمل مشکلات!

م.ر سیخونکچی | يكشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۳، ۰۱:۵۷ ب.ظ | ۰ نظر
  • م.ر سیخونکچی

من دلم صاف نیست؛ حالا چی بپوشم؟!

م.ر سیخونکچی | يكشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۳، ۰۳:۵۵ ب.ظ | ۵ نظر

معاون رییس جمهور و سخنگوی دولت که انصافاً جزو معدود دولتمردان خوش‌تیپ کشور در همه ادوار است، گفته:

«تبریک و تهنیت‌های بعد از انتخابات گاهی دلی است و گاهی سیاسی. دل ما با کسی که سال 84 پیروز شد اصلاً صاف نشد و هیچ وقت نتوانستیم او را به عنوان مظهر جمهوریت مردم فهیم و با فرهنگ و صادق جمهوری اسلامی ایران بدانیم. شاید هم اشتباه می‌کردیم اما به هرحال اگر دوباره به عقب برگردیم فکر می‌کنم انتخاب‌های من درست بود هرچند به وسلیه اکثریت تایید نشد».

باتوجه به اینکه دولت با چیزی در حدود هفت دهم درصد توانسته است پیروزی قاطعی را در همان دور اول انتخابات کسب کند، طبیعی است که بخشی از مردم ایران هم به جناب سخنگو تاسی کرده و منطق ایشان را وارد زندگی روزمره خود کنند؛ اینطوری:

 

1

-          آقا لطف کنید مدارک ماشین رو بدید؟

-          برای چی سرکار؟

-          چراغ قرمز رو رد کردید؟ متوجه نشدید؟

-          متوجه که شدم... اما راستش رو بخواید من هیچ وقت نتونستم دلم رو با این قوانین راهنمایی رو رانندگی صاف کنم! یعنی حتی اون وقتی که بچه بودم و کنار دست بابام میشستم و ایشون پشت چراغ قرمز وای میستاد یه احساس «دل صاف ناشدگی» پیدا می‌کردم!

2

-          نفر اول رو چرا کُشتی؟

-          دلم باهاش صاف نبود آقای قاضی!

-          مگه چی کار کرده بود؟

-          اون کار خاصی نکرده بود، من دلم باهاش صاف نبود!

-          نفرات بعدی رو چرا کشتی؟

-          با اونها هم دلم صاف نبود.

-          به همین سادگی؟

-          به همین سادگی چیه آقای قاضی! صاف نبودن دل رو دست کم نگیرید! خیلی چیز مهمیه...

-          تا کی می‌خواستی به این قتلهای زنجیره‌ای ادامه بدی؟

-          تا وقتی که دلم با همه صاف بشه!

3

-          آقای دکتر من یه جوریمه!

-          چه جوریتونه عزیزم.. یک کم بیشتر توضیح بدید.

-          یه جوریمه دیگه... نمیشه توضیح داد...

-          خب آخه من تا ندونم شما چه جوریتونه که نمیتونم درمانتون کنم.

-          آخه نمیدونم چی بگم...

-          مثلا بگید چه حالاتی دارید؟

-          آهان... راستش... خیلی عصبانی هستم... دارم میترکم!... احساس میکنم مردم اندازه من نمی‌فهمند..

-          درسته... دیگه چی؟

-          اوووممممم.... از اینکه مردم مثل من فکر نمی‌کنن خیلی ناراحتم... دلم می‌خواد خرخره مردم رو بخاطر بعضی کارهاشون بجویم...

-          آفرین... دیگه؟

-          اصلاً فکر می‌کنم من وسط یه مشت آدم بد انتخاب کن دارم تلف می‌شم... استعدادهام داره هدر میره... بقیه رو که می‌بینم بخاطر تصمیمات و انتخابهاشون می‌خوام تف کنم تو صورتشون!

-          درسته... بگید ببینم، یه احساس دوگانه‌ای هم نسبت به دموکراسی ندارید؟ این احساس که فکر کنید فقط وقتی بقیه مثل شما رای بدن دموکراسی اجرا شده؟

-          چرا... چرا... دقیقاً همینطوره!

-          احتمالاً بعضی وقتها هم فکر می‌کنید سیزده بزرگتر از بیست و چهاره؛ درسته؟

-          آره... آره... اتفاقا همین دیروز رفته بودم یه لباس بخرم، بیست و چهار تومن بود. سیزده تومن دادم به فروشنده و گفتم چرا بقیه‌ش رو نمی‌دی؟ گفت بقیه کدومه مرد حسابی، تو که هنوز اندازه قیمتش هم پول ندادی... من هم شاکی شدم، در یک رفتار مدنی و به نشانه اعتراض، در سکوت کامل طرف رو آتیش زدم!

-          متوجه شدم... شما دچار «دل ناصافی» شدید... راستش این مشکل درمانی هم نداره! بعضیا اینجوری هستن دیگه، کاریش نمیشه کرد، دوره‌ایه، میاد و میره، معمولا هم هر چهار یا هشت سال تکرار میشه!

  • م.ر سیخونکچی

گفتگوی موز، گلابی‌ و قطعات‌ بویینگ در انبار گمرک!

م.ر سیخونکچی | سه شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۱۸ ب.ظ | ۹ نظر

در راستای اینکه واردات انبه، نارگیل و آناناس آزاد شده است(اینجا) و پسته آمریکایی هم وارد کشور شده(اینجا) و قرار بوده است واردات قطعات بویینگ هم بعد از توافق ژنو آزاد شود(برای این هم لینک می‌خواهید؟ یعنی انقدر دولت محترم در بوق و کرنا کرد این دستاورد بزرگ توافقنامه ژنو را بستان نیست، باور نکرده‌اید هنوز، اصلاً شما می‌دانید توافق ژنو یعنی چه؟!)، گفتگوی زیر را که در یک انبار گمرک صورت گرفته، بخوانید:

 

موز: آقا جون مادرتون بگیرید بخوابید، چقدر حرف میزنید آخه؟!

آناناس: ایششش...

نارگیل: چی میگی عمو؟ با تو چی کار داریم؟

موز: با من چی کار دارید؟ سر و صداتون نمیذاره بخوابیم خب. از صبح که آوردنتون اینجا یه ریز دارید حرف میزنید. باز خدا رو شکر فردا ترخیصمون میکنن از دستتون راحت میشیم.

انبه: خب ما ذوق داریم عزیزم. مثل تو نیستیم که هی فرت و فرت وارد بشیم. بعد از مدتها که بصورت قاچاق می‌اومدیم، حالا داریم مثل یه میوه با شخصیت وارد میشیم!

آناناس: ولش کنید بابا... این موزا از اینکه میبینن قیمت گوجه و سیب زمینی و خیا و پیاز یکی در میون از قیمت موز گرون‌تر میشه، اعصابشون خرد شده، چشم ندارن ببینن چطور توافقنامه ژنو باعث شده درهای دنیا به روی ایران باز بشه!

موز: چرا چرت و پرت میگی آخه؟ حسادت کدومه، به توافق‌نامه ژنو چه ربطی داره، قیمت گوجه کجا بود؟

انبه: راست میگه دیگه... من خودم وقتی خارج بودیم خوندم که بخاطر گرون شدن سیب زمینی مردم موز سرخ میکنن میریزن تو قیمه!

نارگیل: بله، تازه من شنیدم یه مدتی هم مردم موز رنده میکردن و باهاش املت می‌پختن!

موز: بابا انقدر دری وری نگید نصفه شبی، بذارید بخوابیم...

گلابی: دری وری چیه موز جون، حالا اینا خارج بودن، من که خودم تو ایران بودم و از نزدیک دیدم چطوربا پول یه کیلو سیب زمینی میشد، سه جعبه موز خرید دیگه...

موز: ببینم اصلاً تو اینجا چی کار میکنی؟ مگه گلابی هم وارد میشه به کشور؟

گلابی: وارد شدنش که میشه اما من تولید داخلم. یه سر فرستاده بودنم بیرون، برم یه مارک خارجی روم بخوره، برگردم!

موز: حالا هرچی، ساکت شید بخوابیم بابا...

آناناس: خب بابا بگیر بخواب، انگار نوبرش رو آورده...

.

.

.

موز: بابا پس چی شد دوباره، چرا ساکت نمی‌شید پس؟

نارگیل: ما که ساکتیم، توهم زدی ها...

گلابی: آخی... فکر کنم بیچاره هی خواب میبینه یه سیب زمینی داره رنده‌ش میکنه، از خواب می‌پره!

موز: خواب کدومه؟ مگه صدای خنده شما میذاره بخوابیم؟

نارگیل: من که نخندیدم...

موز: ایناهاش... ببین... صدای خنده میاد...

نارگیل: راست میگه میوه‌ی خدا! صدای خنده میاد!

انبه: از اون توئه... اون کارتونه...

موز: هوی... کیه داره می‌خنده... با توام.... کی هستی؟

گلابی: خودت رو معرفی کن... تو در محاصره‌ای...

پسته: غریبه نیستم... پسته‌ام!

موز: پسته؟ اون تو چه غلطی میکنی؟ اونجا که نوشته قطعات هواپیمای بویینگ!!!

پسته: قطعات بویینگ کجا بود بابا؟ پسته‌ام بخدا!

نارگیل: پس اون تو چی کار میکنی؟

پسته: راستش من خیلی خبر ندارم... به ما گفتن توافق ژنو امضا شده و تحریم‌ها برداشته شده، بیاید برید ایران، ما هم گفتیم چی از این بهتر، یه سر هم به پسرعموهامون تو رفسنجان می‌زنیم!

آناناس: ایشششش.... انقدر از این میوه‌های تازه به باسکول رسیده که سریع خودمونی میشن بدم میاد!

گلابی: حالا چرا داشتی می‌خندیدی؟

انبه: خب پسته‌ی خندونه دیگه! پسته خندان نشنیدی؟ نخنده چی کار کنه؟

پسته: ببین انبه جون، اگر قرار باشه هر میوه‌ای فقط بر اساس اسمش فعالیت کنه که اوضاع تو بد میشه داداش جون!!!

انبه: بیششششور!

نارگیل: ولش کن بابا.. این هم مثل بقیه آمریکایی‌هاس، ادب نداره که! مردک یانکی!

گلابی: بچه‌ها فحش ندید... آمریکایی‌ها خیلی هم بد نیستن... دوست باشیم با هم!

موز: نگفتی چرا داشتی می‌خندیدی؟

پسته: خب خنده دارید دیگه... پسته رو بجای قطعات بویینگ بهتون قالب کردن، اونوقت نشستید دارید درباره سیب زمینی و گوجه حرف می‌زنید!

گلابی: قالب چیه... خودشون قول دادن قطعات بویینگ بدن...

پسته: آره... بشین تا بدن... گلابی!

  • م.ر سیخونکچی

تکفیری، منافق، اتحاد اتحاد!

م.ر سیخونکچی | دوشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۲۱ ق.ظ | ۰ نظر

میلاد نجفی:

به گزارش شبکه العربیه اخیرا نمایندگان گروه‌های معارض سوری و گروهک منافقین در پاریس با یکدیگر دیدار و گفنگو داشته‌اند که به بخشی از مذاکرات طرفین اشاره می‌نمائیم:

نماینده گروه‌های تکفیری: ما برای رسیدن به دموکراسی و حکومت آزاد از هیچ اقدامی کوتاهی نمی‌کنیم، از بریدن سرملت تا عملیات انتحاری بین مردم. خلاصه ما خیر و صلاح مردم سوریه رو می‌خوایم و برای همینه که از کل دنیا تکفیری ها رو جمع کردیم. برای رسیدن به هدفمون نصف سوریه رو داغون کردیم. همه جور امکانات و حمایتم ازطرف امریکائی‌ها ازمون صورت می‌گیره و باید تاکید کنم فولوس شدیدا موجود! برادران آل سعود از لحاظ مالی مارو تامین می‌کنن.

نماینده گروهک منافقین: به به! واقعا شما دوستان تمام سعی و تلاشتون رو برای رهائی خلق مظلوم از دست رژیم دست نشانده آخوندا می‌کنین، ما امروزبه اینجا اومدیم تا حمایت همه جانبه خودمون رو ازشما اعلام کنیم و بگیم: به پیش، آتش! به پیش، آتش!

ضمنا هرجور کمکی که فکرشو بکنین ما درخدمتتون هستیم، از آدم فروشی و ترور بگیرین تا ایجاد تفرقه، (چشمک)!

نماینده گروه‌های تکفیری: بله چقدر خوب! ما خبر داریم شما بعد از تعطیلی اشرف توسط عوامل جمهوری اسلامی آواره و دربه در شده این، می‌تونین بیاین سوریه و در یکی از بیابان‌های اطراف حلب در کنار دوستان ما در چادر زندگی کنین و از شام و ناهار رایگان ما استفاده کنین، تا دلتون بخواد پول هم بهتون می‌دیم... فقط باید قبلش آموزش عملیات انتحاری ببینین و خودتون رو بین مردم منفجرکنی...

راستی خانم بوق و دیگر خانمای سازمان هم می‌تونن در جبهه جهاد نکاح فعال باشن که ثوابی دارد بس عظیم!

نماینده گروهک منافقین: پ ت پ ت... اوممم.... خب اون بخش مربوط به پولش که خیلی خوب بود و البته غذای رایگان! ولی در مورد مسائل دیگه اجازه بدین بعدا مذاکره کنیم... راستی شما برای بریدن سر مردم ازچه ابزاری استفاده می‌کنین؟ بچه‌های ما از موزائیک استفاده می‌کنن، اصن می‌خوایم تو گینس ثبتش کنیم.

نماینده گروه‌های تکفیری: آخه با موزائیک سخته قلب و روده کسی رو درآورد. راستی اینکه می‌گن شورای رهبری لایه اول سازمان همه همسر رهبرتون هستن درسته؟

نماینده گروهک منافقین: حالا بیخیال این حرفا، نظرتون چیه درمورد بمب گذاری تو مدارس سوریه حرف بزنیم؟

نماینده گروه‌های تکفیری: بعله... حالا به اونا هم می‌رسیم. قطعاً تجارب شما در انواع کشت و کشتار چیزیه که به کار ما میاد، اما سران ما خیلی مشتاق هستند خیلی زود از تجارب شخصی رییس شما استفاده کنن! چون طبق اخباری که به ما رسیده، تو سازمنان شما تفاقاتی میفته که جهاد نکگاح پیشش چیزی نیست!

...

در حین این مذاکرات جمعی پرشور متشکل از۳منافق در مقابل هتل محل این دیدار شعار تکفیری، منافق، اتحاد اتحاد سردادند.

  • م.ر سیخونکچی

الو! خاتمی هستم... تبریک میگم!

م.ر سیخونکچی | دوشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۳۷ ق.ظ | ۷ نظر

آقایی هست به اسم محمد خاتمی که ظاهرا در ایران رییس جمهور هم بوده یک زمانی! این ظاهراً را به این خاطر می‌گویم که جدیداً کارهایی می‌کند که آدم در می‌ماند یعنی این آدم با این سطح فعالیت اجتماعی، واقعا روزی رییس جمهور بوده یا همانطور که خودش مدعی بود، یک تدارکاتچی صرف؟!

آخه مرد حسابی، کیلویی هم حساب کنیم، شما با حداقل هشتاد کیلوگرم وزن که نباید بروی برای سومین سالگرد  ازدواج یک بازیگر زن پیام تبریک صادر کنی برادر من! حالا تازه این یکی از اقدامات اخیر این فرد است که رسانه‌ای شده، شاید در آینده فعالیت‌های ذیل هم رسانه‌ای شود:

 

یک

-           الو؟

-           بفرمایید؟

-           الو!

-           عرض کردم بفرمایید!

-           سلام علیکم.

-           سلام... بفرمایید... امرتون؟

-           خاتمی هستم! محمد خاتمی...

-           بله... امرتون؟

-           عرض کردم خاتمی هستم!

-           یکبار فرمودید بنده هم شنیدم. با کی کار داشتید؟

-           نه شما نگرفتید... خاتمی هستم! همون رییس جمهوره بود ها!

-           جداً.. مبارک باشه... امرتون چیه؟

-           بله... راستش زنگ زدم سالگرد ازدواجتون رو تبریک بگم!

-           سالگرد ازدواج من رو؟

-           بله دیگه... من تو ثبت احوال آشنا داشتم، آمارش رو درآوردم امروز سالگرد ازدواج شما و همسر محترمتونه.

-           برو بابا مرد حسابی... ما الان هفت ساله از هم جدا شدیم!

دو

-           بفرمایید؟

-           خاتمی هستم!

-           من هم هوشنگی هستم، خوبه ساعت دو نصفه شب زنگ بزنم بگم هوشنگی هستم؟!

-           شرمنده من حواسم نبود، از این طرح‌های ایرانسل که از 12 شب تا صبح رایگانه گرفتم، گفتم همین امشب تا تموم نشده زنگ بزنم تبریک بگم!

 

سه

-           بله؟

-           خاتمی هستم!

-           در خدمتم!

-           می‌خواستم سالگرد ازدواجتون رو تبریک بگم.

-           ولی من که ازدواج نکردم!

-           عه... مگه اونجا منزل تبارکی نیست؟

-           نه آقا... یه ماهه از اینجا رفتن!

 

چهار

-           بله؟

-           سلام، خاتمی هستم!

-           سلام آقای خاتمی، خوب هستید؟

-           ممنون، شما خوبید؟

-           خوبِ خوب.... امرتون رو بفرمایید.

-           راستش زنگ زده بودم سالگرد ازدواجتون رو تبریک بگم.

(از آنطرف تلفن ناگهان صدای گریه بالا میگیرد)

-           وای... چی شد، خانم؟

(همچنان صدای گریه می‌آید)

-           خانم چی شد؟

(صدای مردی از دور می‌آید:)

-           چی شد زری؟ ... چرا گریه میکنی؟... چی شده؟... کسی مرده؟

-           نه... چی می‌خواستی بشه، آقای خاتمی با اون همه مشغله سالگرد ازدواج ما رو یادشه، زنگ زده تبریک بگه اما توی بیشعور یه شاخه گل هم نگرفتی!

(مرد گوشی را می‌گیرد)

-           الو... هوی!

-           بله... سلام عرض میکنم. سالگرد ازدواجتون رو هم تبریک عرض می‌کنم.

-           تو خیلی بیخود میکنی تبریک عرض می‌کنی مرد حسابی! خودت مگه ناموس نداری؟ زنگ زدی سالگرد ازدواج زن مردم رو تبریک میگی؟ اصلا ببینم تو از کجا میدونی امروز سالگرد ازدواج ماست؟ تو...

-           عرض میکنم، آروم باشید...

-           چی چی رو آروم باشم! آخه تا کی می‌خوای به این کارهات ادامه بدی؟ اون زنه تو ایتالیا که بهش دست دادی بس نبود؟ حالا دوره افتادی زنگ میزنی به...

 

پنج

-           جونم؟

-           سلام عرض می‌کنم، خاتمی هستم!

-           کدوم خاتمی آقا؟

-           محمد خاتمی... رییس جمهور بودم ها!

(صدای جیغ می‌آید!)

-           چی شد خانم؟

-           هیچی ذوق زده شدم. باورم نمیشه شما زنگ زدی خونه‌مون. یعنی خود خودتی؟

-           بعله، خود خود هستم.

-           وای خدای من... من همیشه آرزو داشتم با شما صحبت کنم.

-           خواهش میکنم. راستش من زنگ زدم فقط سالگرد ازدواجتون رو تبریک بگم!

(دوباره صدای جیغ می‌آید!)

-           چی شد خانم؟

-           هیچی... من ذوق کردم هی!

-           حق دارید.. به هر حال مبارک باشه. امری نیست؟!

-           نه! قطع نکنید!

-           بله، در خدمتم.

-           میشه با پسرم هم صحبت کنید.

-           بله.. گوشی رو بدید بهشون!

-           بیا... پویا جان... بیا مامان عمو خاتمی اومده...

(صدای ونگ و وونگ بچه می‌آید)

-           سلام عمو جان!

-           پی پی دارم!

-           جان؟

-           پی پی دارم!

-           متوجه نمیشوم!

(مادر پویا دوباره گوشی را می‌گیرد سمت دهان خودش)

-           ببخشید آقای خاتمی، این پویای ما تازه زبون باز کرده، فقط بلده بگه پی پی دارم!

-           که اینطور، امری ندارید؟

-           عه.. شما که با پویا حرف نزدید!

-           ایشون به اندازه کافی حرف زدند!

-           نه خب، شما یه چیز دیگه هستید!

-           چی بگم که ایشون بفهمند آخه؟

-           آهویی دارم خوشگله رو بلدید بخونید؟! عاشقشه، سی دی‌ش رو که می‌ذارم میخ میشه اصلاً!!!

 

شش

-           بفرمایید؟

-           سلام... خاتمی هستم، میخواستم سالگرد ازدواجتون رو تبریک بگم!

-           ای خدا... ممد دست بردار از این کارها... باز بی‌خوابی زد به سرت بستی آبروی ما رو ببری؟!

-           شما؟

-           عطریانفرم بابا.

-           عه... محمد تویی؟

-           نه پس.. کیه؟ خجالت بکش مرد، برو یک کم سنگین باش، تو ناسلامتی تو این کشور رییس جمهور بودی آخه!

-           برو بابا دلت خوشه... کدوم رییس جمهور! این مسخره بازی‌ها رو هم در نیاریم که دلمون می‌پکه دیگه! بعد از 88 که دیگه آبرویی برای ما نمونده!

  • م.ر سیخونکچی

کاستی ده میلیارد تومانی!

م.ر سیخونکچی | شنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۰:۴۲ ق.ظ | ۰ نظر

رئیس قوه قضائیه با اشاره به اینکه در چند ماه اخیر هجمه‌های فراوانی به این قوه شده است، گفت:‌ ما در جریان فتنه ۸۸ خوب و مستقل عمل کردیم؛ هر چند کاستی‌هایی داشتیم.(تسنیم)

گفتنی است فقط یک قلم از این کاستی‌ها با تامین وثیقه ده میلیارد تومانی قریب 600 روز است دارد صاف صاف در خیابان میگردد و حتی بعنوان یک چهره فرهنگی فتنه‌گر، در نمایشگاه کتاب هم حاضر می‌شود!



  • م.ر سیخونکچی

چرا این را آن موقع نساختیم یا برعکس؟!

م.ر سیخونکچی | يكشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۳:۴۱ ب.ظ | ۷ نظر

آدم دلش می‌سوزد، اشک در چشمانش جمع می‌شود. آخر خدای مهربان! من و قلب کوچکم یک سوال داریم! مگر این اصلاح‌طلب‌ها چه گناهی کرده‌اند؟ درست است که هر چند سال یکبار محض تفنن یک فتنه‌ای، کرسنتی، ژنوی، چیزی به آب می‌دهند، اما خداوکیلی یعنی انقدر پیش تو مغضوب‌اند که این سرنوشت را برایشان رقم زده‌ای؟

کدام سرنوشت؟ همین سرنوشت محتوم نکبتی دیگر! آن از طرفدارهایشان که یا اتو در برق می‌زنند یا کچل می‌کنند و انتظار دارند نظام ییهو سقوط کند، این هم از تئوریسین‌هایشان! همین آقای محمدجواد حق‌شناس را عرض می‌کنم. هفته‌نامه پنجره رفته با ایشان مصاحبه کرده درباره مستند «من روحانی هستم» بعد ایشان برای نشان دادن عمق خباثت سازندگان این مستند چنان دلیل محکمه‌پسندی ارائه کرده که آدم چهار شاخ می‌ماند والّا!

ایشان فرموده اگر سازندگان این مستند پیش از این هم به این اطلاعات درباره آقای روحانی دسترسی داشتند چرا چند سال پیش این مستند را نساختند؟!

آقا یه لحظه سکوت را رعایت کن لطفا؛ خانم بچه‌ات را ساکت کن، پسرجان بشین! ببینید! می‌دانم باورش سخت است اما بخدا راست می‌گویم. این بنده خدا فرموده چرا این مستند را سه سال پیش نساخته‌اند! دقت کنید دوستان! الان یکسال است که انتخابات برگزار شده و آقای روحانی شده رییس جمهور، بعد این آقا گفته که مثلا چرا 5 سال پیش درباره آقای روحانی مستند نساختند!

مثل اینکه مثلا چرا نود سیاسی را سال 79 نساختند؟! یا چرا غربی‌ها آرگو را سال 1342 نساختند؟! یا چرا ما سال 1947 نتوانستیم به جام جهانی 1998 صعود کنیم؟ چرا انقدر لفتش دادیم صعودمان را؟! اصلاً چرا ... چرا اصلاً ما همین الان مستندی با عنوان «من میرزاقلی استرآبادی هستم» نمی‌سازیم ؟!

خدای مهربان، خدای کریم، خدای شاپرک‌ها، خدای ابرهای بارور، خدای بیابان‌های ترک خورده، خدای برج میلاد، خدای اتوبان آهنگ، خدای من، اگر درهای رحمتت را به روی اصلاح‌طلب‌ها بسته‌ای، یک جوری خصوصی بهشان بگو تا بنده‌های خدا انقدر زندگی را سخت نگیرند. خداییش وضعشان جوری شده که ما هم دلمان برایشان می‌سوزد!

  • م.ر سیخونکچی